من از خواب کدام ستاره میایم, که اینچنین به بوی دستهای تو آغشته ام
 
 
درباره وبلاگ


جیگیلی و همسری .... با یه عالم پاستیل و ژله و اسمارتیز پر از رنگ مثل زندگی
آرشيو مطالب

صفحه نخست

اسفند ٩٠

بهمن ٩٠

دی ٩٠

آذر ٩٠

آبان ٩٠

مهر ٩٠

شهریور ٩٠

امرداد ٩٠

تیر ٩٠

خرداد ٩٠

اردیبهشت ٩٠

فروردین ٩٠

اسفند ۸٩

بهمن ۸٩

دی ۸٩

آذر ۸٩

آبان ۸٩

مهر ۸٩

____________________
مطالب اخير

اسفند و بوی عید!!!

جیگیلی نکران و کمی استرس دار!

روزهای زمستونی جیگیلی!

چای با شکلات نه خیلی تلخ!

این روزهااااا

بوی پرتقال!!!

یلدای ما!

به نظر میاد خوبم! :)

جیگیلی در این یک ماه ونیم!!!

جیگیلی این روزها چه میکند؟!!!

____________________
نويسنده

جیگیلی خانوم

____________________
لينك دوستان

درد بی دردی علاجش آتش است...

بمان برای من بمان دو چشمت آسمان من

روزانه های خانم دوری و آقای مارلین

و عشق من که گریه کنان می مرد

همه زندگی من , تینا و سینا

تیــــک تــــاک خیـــــــال: شیرین

زندگی خانوم و آقای هویج

لحظه های سرنوشت من

روزانه های یک شاپرک

همه روزهای زندگی ام

نیمه پنهان مـــــــن ُ تو

خاطرات یک درونگرا

ما به هم وصلیم!

سایه بان آرامش

حرفهای دل من

مثل هیچکس!

بهشت آفاق

Cappuccino

می نویسم

ج.خ.سلوچ

عطر قهوه

راز زندگی

پلاک 60

دلکوک

کوکی

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


 
 
 
 

سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

اسفند و بوی عید!!!

عاشق این ماهم! بوی عید میاره! بوی عیدی!

قدیما عزیز که زنده بود ( خدا رحمتش کنه ) روز اول بدو بدو میرفتیم خونش و منتظر پولای نو که ردیف از بزرگ تا کوچیک میداد و کلی کیف میکردیم! یاد عجله ای که بعدش باید میرفتیم خونه ی مامان بزرگ اون یکیه! اما تا از توی خونه تا حیاط و بعدم کوچه! 2 ساعت طول میکشید انقدر حرف و خنده و شلوغ کاری بود! یادش بخیر همیشه ناهار روز اول خونه مامان بزرگم بودیم ( عزیز مامان بابام، مامانبزرگ مامان مامانم )

اسفند که میشه یاد تولدم میوفتم و تولد خواهری کوچیکه که دو روز باهام فاصله داشته و از وقتی اومد تو جمعمون تولد ما دو تا باهم شد!

یاد کارای عید که تا ثانیه ی آخر طول میکشید و مامانبزرگم برامون شام شب عید میفرستاد!

اما امسال داریم دلامون و غصه هامونو خونه تکونی میکنیم! که به امید خدا مشکل حل بشه و خانواده کنار هم باشن و آرامش باشه! مامانم رو نبینم که پیر میشه و غصه بیارم تو دلم!

امسال میرم توی 30 سالگی!!!! یه دهه ی جدید به امید خدا شروع میشه میخوام متفاوت باشم، میخوام به خیلی از کارایی که نرسیدم برسم به امید خدا!!! خیلی وقت بود منتظر بودم تو این سن چه خبر میشه! اما بزرگ هم شدم واقعا!

کاش آخر سال مثه تصفیه از دانشگاه که از همه!!! باید امضا بگیری، از همه ی آدمایی که میشناسنت امضا بگیری که حلالت کردن و ناراحتی براشون نذاشتی!! کاش!!

تو پرانتز اول: امتحان خیلی خوب بود اما من خوب ندادم! بیشتر سوالا رو نکته هاشو میدونستم اما قاطی کرده بودم!!! معلومه خب یه بار این درسای جدید رو خونده بودم!

تو پرانتز دوم: با همسری رفتیم گردباد! مردم چه خدمتی میکردن به این شکم مبارک!!!

تو پرانتز سوم: خدایا من چرا اینقدر خرید بکن شدم آخه!!!

تو پرانتز چهارم: کلی کار عید دارم حال ندارم، بسیاررررر سرماخورده و گلو دردی و سرفه ای و سرمایی شدم و بی حال!

 

 

 

دوستای جیگیلی ()

 
 

سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

جیگیلی نکران و کمی استرس دار!

5شنبه امتحان دارم! یعنی داریم هر دو! مزه میده هر دو یک رشته امتحان میدیم! اما برای من یه رشته ی غریب و برای همسری آشنا!

فردا میریم تهران! انقدرم که حوزه ی امتحانی دوره!

پروسه ی لاغری متوقف شده! میخوام برم دکتر تغذیه! انشالله

احتیاج دارم به درس خوندن نمیدونم چرا! نه که نزدیک امتحان باشه نه! یه مدته خودمو ول کردم!!!!

میخوام برای عید موهامو هایلایت کنم دلم تفاوت میخواد یکم شیکی!

دلم خیلی نی نی میخواد! ( الان کیت کتی اس ام اس داد که دلش بیبی منو میخواد! )

اما یه کوچولو دیگه باید صبر کنه! مامانش یکم شجاع بشه! یکمم لاغر!

امروز از استرس کلی چیز میز پزوندم! شکلات بادومی! که دربست رفت فریزر برای عید! کاپ کیک برای مامانینا! البته مانی برادرزاده ی نازمم میاد! با یه پودینگ برای ولنتاین!

کلا خوبم شکر! فقط هنوز کمی از یه ناراحتی مونده! که به امید خدا برای عید حل بشه! :)

 

 

دوستای جیگیلی ()

 
 

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

روزهای زمستونی جیگیلی!

جیگیلی وارد میشود!

اوایل این ماه رفتم خونه ی مامانمینا! خیلی وقت بود ندیده بودمشون، قرار بود همسری هم بیاد که نشد! خوب شد کلی غذا درست کردم و فریز کردم حداقل چند روزی غذا داشت همسریم!!

تو اون مدت کلی بیرون رفتم و خرید کردم! اصولا من اینجا خرید نمیکنم حتی یه جوراب! نمیدونم چرا عادت نمیکنم! هر روز بیرون بودم صبح و عصر!

کلی چیزای ریزه میزه برای آشپزخونه! مثه اسکوپ زن فنری و انبر آشپزی و ... خریدم!همه رو مارک یونیک خریدم! یه پرده ی خوشگل برای حال خونم خریدم که نصبش بمونه برای عید! یه ست قابلمه ی چدن سبک!!! سفارش دادم که برام بفرستن!

کلی ادویه خریدم! و کلی ویتامین از داروخانه!

کلی خانوم خونه بودم و خریدای ضروری رو نیمی شو انجام دادم!

و اصلا هم ککم نگزید که امتحانی پیش رو هست و خیلی وقتی ندارم و خیلـــــــی وقت هم هست لای کتابها باز نشده!

برای خودم لباس خونه خریدم و برای همسری تی شرت!! خلاصه که حسابی چرخ زدم و خرید کردم!

اما خیلی دلم برای همسریم و خونم و آشپزخونم تنگ شد! اصولا من همیشه باید دلم یه جایی باشه یا اینجا یا اونجا!

2 هفته دیگه برای امتحان ارشد باید با همسری بریم تهران دوباره! احتمالا بازم میمونم چون مامانم اسباب کشی داره! هر چند خونه ی جدید رو هنوز نپسندیدن و در جستجو هستن!

خیلی به موقع رفتم تهران مامانم خیلی بی حوصله بود و بی تاب! کلی سعی کردم مشغولش کنم! خدا کنه تا قبل عید مشکل حل بشه و مامانم یکم آسوده خاطر بشه!!!

این چند روزیم که اومدم یکم خونه تمیز کردم! بماند که همسری خونه رو تمیز نگه داشته بود! یکم غذاهای خوب خوب پختم و امروز هم بوی کیک از تو فر اومد بیرون!!

اون یک هفته اصلا وزن کم نکردم و با فشارای مامانم خوب شد اضافه نکردم!

دوباره کالری و ورزش و الپتیکال عزیز به راه شده! و هی دور شلوار جینم گشاد میشه و من خوشحااااال!!!

امروزم که اینجا طوفانیه!! آفتاب و بارون و برف و تگرگ همشون امروز رویت شد!!!

کلیم سرده و بنده با لباسای طبقاتی!!! دارم آپ میکنم!

تو پرانتز: بعد کلی با خونه ی عزیز پدریمون خداحانظی میکنیم و میریم جای جدید ایشالله که خیر باشه!

تو پرانتز بعدی: مامانم روزی 1 سیب میداد بخورم که سال دیگه خواستم بی بی بیارم خوشگل باشه !

تو پرانتز بعدتری: مجله های قبل بارداری میگیرم و دلم میخواد بعد لاغریم مامان بشم!

تو پرانتز بعد بعدتری: خدایا شکرت برای مهربونیت، برای اینکه همیشه هوای ما رو داری!

دوستای جیگیلی ()

 
 

یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

چای با شکلات نه خیلی تلخ!

 
 

دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

این روزهااااا

این روزها منتظریم "پ" بشویم باز هم! چون اینبار برای آزمایشات چکاپ و بیبی بیاری! اما نه الان!!! ( چی گفتم ) باید پ باشیم! :-؟

این روزها دلمان لک زده برای خانه ی پدری اما منتظریم به علت بالا که یکهو برویم! :(

این روزها ناراحت میشویم که همسری را تنها بگذاریم و برویم! دلمان میگیرد! :'(

این روزها تحت رژی.م هستیم و 2 کیلو دیگر کم کردیم! وقتی شلوارمان به تنمان گشاد میشود لذت میبریم :))

این روزها از خدا میخواهیم دل مادر و پدرمان را لبریز از آرامش کند! :)

این روزها خدا را شاکریم حسابی! :)

این روزها باز هم درس نمیخوانیم و در این شهر! پی کار میگردیم! :-<

این روزها دلمان مملو از ستاره های رنگی است! کاش بتوانیم به همسری هم بدهیم! :)

این روزها گیر داده ایم و مجله ی سیب.سبز میخوانیم! :->

این روزها دلمان میخواهد با همسری مثل قدیم دربند برویم تا بالای بالا! :D

 

 

 

 

دوستای جیگیلی ()

 
 

یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

بوی پرتقال!!!

این روزها درس تعطیل گشته!

این روزها فکر پولیم بدجور!

با این پای شکسته لنگ لنگان بیرون میرویم!

کالری حساب میکنیم و کاپ کیک ها و نوتلاها که هی چشمک میزنند در همه جای خانه را ندید میگیریم!

مهمان داری میکنیم و مهمان ادای راه رفتن ما را در می آورد و غش غش میخندد و خانوم مهمان حرص میخورد که چرا بنده امتحان! ارشد شرکت کرده ام!

دلمان هی هی میخواهد از این شهر برویم اما فعلا صلاح نیست!

الپتیکال خریدیم و ذوقش را داریم و هی بالا و پایین میرویم ازش! خیلی بی جنبه ایم! و هی چشممان خیره به عدد کالری سوزی است شاید خجالت کشید و بالا رفت!

این هم روز اول ماه اول سال نوی میلادی!!!! چه شود تا آخر شاعر میشویم شاید پولش بیشتر باشد :))

بوی پرتقال دیووانه ام کرده این روزها!

 

بعدا تو پرانتزی: عکس الپتیکال عزیز >> الپتیکال جیگیلی پیوست شد، مال منم دقیقا همین مدل و رنگشه!

تو این سایت مدل زیاد هست! البته یکم گرونه از فروشگاه بخرین

دوستای جیگیلی ()

 
 

شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

یلدای ما!

امسال یلدا نشد بریم جایی و تصمیم گرفتیم کلی خوش بگذرونیم و تازه کالری شماری هم تعطیل بود!

کلی دسرای خوشگل موشگل و غذا و تنقلات و خلاصه هرچی فکرشو بکنید!

صبح 4شنبه فهمیدم بابام به سوی شمال روانه شده با خواهر بزرگه! منم که خوشحال شده بودم اساسی!

خونمون تمیز بود مثل همیشه! Hippie فقط یه جارو میخواست و فکر شام بیشتر! کارام که تمومید نشستم همسری بیاد که ناهار بخوریم و بریم بیرون یه کوچولو خرید کنیم!

و از اونجایی که من همیشه وقتی فکر میکنم، یا وقتی بی کارم همینجوری دور خونه راه میرم ( البته از بعد متاهل! شدنم عصرا راه نمیرم که همسری گیجی نگیره  ) خلاصه داشتم هی راه میرفتم و فکر میکردم که آخخخخخخخخخخ!  مثل همیشه انگشت کوچیکه ی پام رفت تو پایه مبل! اما اینبار خیلی خیلی خیلی محکمتر! یعنی واقعا دردناک!

وقتی انگشتم رو نگاه کردم حس کردم کج شده، اونقدر درد داشت که خودم وقتی همسری اومد گفتم بریم دکی!

تا باباینا بیان رفتیم دکی و عکس گرفتیم و دیدیم بعله! شکسته!

تازه وقتی دکی بستش بی حال شدم و آب قند مثله همیشه به دادم رسید!

قبلا هم یه بار همین انگشتم مو برداشته بود!

تا باباینا برسن یه کم استراجت کردم اما دردش خیلی زیاد بود! با کلی مسکن تا صبح درد کشیدم!

الانم که یا درد میکنه یا خواب رفته؟!  تازه کج کج هم که راه میرم! یه ور پام هم که کبوده!

اما خیلی خوب بود بابام اومد، خیلی دلم میخواست کنارم باشن البته که جای مامانم و بقیه خالی بود! اما خدا رو شکر

از امروز هم دوباره درس خوندن آغاز شده با این روندی که من پیش میرم امسال چشمم آب نمیخوره قبول بشم! هر چی خدا بخواد!

تو پرانتز: عاشق قرآن خوندن بابام هستم بهم آرامش میده!

تو پرانتز بعدی: وقتی بی حال شدم و چشمای نگران همسری رو دیدم یه حس ناب و البته مخصوص اینجور مواقع قل خورد تو دلم!

تو پرانتز بعدتری: خدایا آرامش عطا فرما

 

 

 

دوستای جیگیلی ()

 
 

پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠

به نظر میاد خوبم! :)

خیلی باحال! شدما ماهی یه بار میام مینویسم و بدیو بریو میرم! Hippie

این روزا جیگیلی تو رژیمه! وای 2 کیلو کم کردم اینقدهههه ذوق کردم که نگو! Yahرژیمم سخت نیست اما توی کالریا حواسم جمعه! خوبیش اینه که همه چی میخورم اما درست!

دلم واسه مامانمینا یه ریزه شده اساسی  دلم میخواست برای یلدا بریم پیششون نیدونم بشه یا نه!

درس خوندمم هندلی!! شده کم میخونم خو خیلی ذهنم درگیره! به همه جا باید فکر کنم !

تو پرانتز: دو روزه دوره نافم از درد میپیچه! خیلی یعنیااااااا

تو پرانتز بعدی: خدایا نمیدونم حکمتش چیه اما میدونم که صلاحمونو میخوای!

تو پرانتز بعدتری: خدایا میشه حرفای همسریمو گوش کنی!

 

 

 

دوستای جیگیلی ()

 
Blog Skin