دیروز تولدم بود 11 اسفند! 
سه شنبه شب، در واقع شب تولدم حال نداشتم کیک درست کنم و در واقع بسیار دپرس بودم، راستش دلم نمیخواست یادش رفته باشه تولدمه 
sms دادم عصری بریم بیرون خرید! نزدیکای 2 بود گفت من اداره کار دارم دیر میام ناهار بخور!
ساعت 4 شد که زنگیدم کجایی؟ گفت دیر میام 5.5 اینا!
منم آی خورد تو ذوقم! 
ساعت 5 رفتم غذا رو گذاشتم تو فر که گرم شه! درو باز کردم دیدم همسری با دستای پر کادو اومد! واااااااااااااای مردم از خوشی 
نشستم همونجا همشو باز کردم /(577).gif)
یه لباس زیر رو روی خوشتل خریده بود! اونم صورتی 
یه مولینکس مسترچف! که عاشقش بودم! 
یه ترازوی دیجیتالی! آخه حسابی رفتم تو تریپ لاغری 
مییسی همسری یه عالــــــــــــــــــــــم 
آخر شبم مامانینا زنگیدن و دلم واسشون تنگید 
خود تولدمم که کیک و ناهار و اینا حسابی کولاک کردم!
ایشالله مامانینا بیان یه تولد خوشتل میگیریم من و خواهری کوچیکه! اونم تولدش 13 امه 
تو پرانتز: دلم بی نهایت واسه زندگی تو تهران تنگ شده! من اینجا رو نمیفهمم 
تو پرانتز بعدی: کارای خونه تکونیم موندههه 
نو پرانتز بعدتری: نشد بریم تهران خریدامو بکنم! امسال خیلی جزیی خرید میتنم! 

تو پرانتز بعد بعدتری: 28 سالم! تموم شد و من باز فکرم درگیره! حس میکنم امسال سال خاصیه آخه آخرین سال توی بیست و چندیمه دیگه تموم میشه و اگه عمری باشه میرم توی سی و چندی!