عاشق این ماهم! بوی عید میاره! بوی عیدی!
قدیما عزیز که زنده بود ( خدا رحمتش کنه ) روز اول بدو بدو میرفتیم خونش و منتظر پولای نو که ردیف از بزرگ تا کوچیک میداد و کلی کیف میکردیم! یاد عجله ای که بعدش باید میرفتیم خونه ی مامان بزرگ اون یکیه! اما تا از توی خونه تا حیاط و بعدم کوچه! 2 ساعت طول میکشید انقدر حرف و خنده و شلوغ کاری بود! یادش بخیر همیشه ناهار روز اول خونه مامان بزرگم بودیم ( عزیز مامان بابام، مامانبزرگ مامان مامانم )
اسفند که میشه یاد تولدم میوفتم و تولد خواهری کوچیکه که دو روز باهام فاصله داشته و از وقتی اومد تو جمعمون تولد ما دو تا باهم شد!
یاد کارای عید که تا ثانیه ی آخر طول میکشید و مامانبزرگم برامون شام شب عید میفرستاد!
اما امسال داریم دلامون و غصه هامونو خونه تکونی میکنیم! که به امید خدا مشکل حل بشه و خانواده کنار هم باشن و آرامش باشه! مامانم رو نبینم که پیر میشه و غصه بیارم تو دلم!
امسال میرم توی 30 سالگی!!!! یه دهه ی جدید به امید خدا شروع میشه میخوام متفاوت باشم، میخوام به خیلی از کارایی که نرسیدم برسم به امید خدا!!! خیلی وقت بود منتظر بودم تو این سن چه خبر میشه! اما بزرگ هم شدم واقعا!
کاش آخر سال مثه تصفیه از دانشگاه که از همه!!! باید امضا بگیری، از همه ی آدمایی که میشناسنت امضا بگیری که حلالت کردن و ناراحتی براشون نذاشتی!! کاش!!
تو پرانتز اول: امتحان خیلی خوب بود اما من خوب ندادم! بیشتر سوالا رو نکته هاشو میدونستم اما قاطی کرده بودم!!! معلومه خب یه بار این درسای جدید رو خونده بودم!
تو پرانتز دوم: با همسری رفتیم گردباد! مردم چه خدمتی میکردن به این شکم مبارک!!!
تو پرانتز سوم: خدایا من چرا اینقدر خرید بکن شدم آخه!!!
تو پرانتز چهارم: کلی کار عید دارم حال ندارم، بسیاررررر سرماخورده و گلو دردی و سرفه ای و سرمایی شدم و بی حال!